کجایی مجنون؟ منم لیلی ! هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست.
هنوز کسی نیومده که مثل من و تو جرات کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز
کسی نتونسته پرای خسته شو مثل تو در حیرونی باز کنه ! تا اوج پرواز
کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن ! هنوز کسی نیومده تا پاشو جا پای تو
بذاره.
تو رسم عاشقی رو جاودانه کردی و معنی عشق رو زنده کردی. با بالهای
خودت پریدی شگفتی رو چشیدی دل باختن و سر سپردن رو اموختی هر
روز بیشتر شدی عطر باورت رو با همه تقسیم کردی. بزرگ و بزرگ
تر شدی تا جایی که برای دیدنت نگاه کم اوردیم. دستامون برای گرفتن
دستای تو کوتاه شدند و تو اون قدر دور شدی که دیگه باورت نکردیم.
ازت افسانه ساختیم تو قصه ها جست کردیم و تو شعرا یادت کردیم. ازت
غزل و دو بیتی و رباعی ساختیم . اسمت رو رو درختا گذاشتیم و مثل یه
راز سر بسته تو گنج احساسمون پنهونت کردیم.
اما من ! تا تو مجنونی لیلی ام. باورم شدی حسی تو رگام شدی خونم شدی
نور چشمای دیر باورم شدی. روشنی دلم شدی . هنوز برای شبای سر
گشتگی تو بی تابم ! برای دقیقه های پنهون تو پیدایم. برای فصل های دل
تنگی ات یارم . هنوز عطش تو رو دارم . تشنگی ام با شنیدن نام تو
سیراب می شه . کسالتم با یاداوری عبور تو شادمان می شه . اندوهم با
شوق دیدار تو سبز می شه . تو بی قراری منی . من بی قرار توام و در
وادی حیرت هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام. کجایی مجنون
که امروز بزای دیدن تو به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی
از چله بر نمی خیزم. به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم
برای شب های اغشته به تو .
فقط برای تو...
|
+| نوشته شده توسط
الهام در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
|