تبليغاتX
سکوی عشق - هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست...
 هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست...

کجایی مجنون؟ منم لیلی ! هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست.

 

 هنوز کسی نیومده که مثل من و تو جرات کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز

 

کسی نتونسته پرای خسته شو مثل تو در حیرونی باز کنه ! تا اوج پرواز

 

کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن ! هنوز کسی نیومده تا پاشو جا پای تو

 

بذاره.

 

تو رسم عاشقی رو جاودانه کردی و معنی عشق رو زنده کردی. با بالهای

 

خودت پریدی شگفتی رو چشیدی دل باختن و سر سپردن رو اموختی هر

 

روز بیشتر شدی عطر باورت رو با همه تقسیم کردی. بزرگ و بزرگ

 

تر شدی تا جایی که برای دیدنت نگاه کم اوردیم. دستامون برای گرفتن

 

دستای تو کوتاه شدند و تو اون قدر دور شدی که دیگه باورت نکردیم.

 

ازت افسانه ساختیم تو قصه ها جست کردیم و تو شعرا یادت کردیم. ازت

 

غزل و دو بیتی و رباعی ساختیم . اسمت رو رو درختا گذاشتیم و مثل یه

 

راز سر بسته تو گنج احساسمون پنهونت کردیم.

 

اما من ! تا تو مجنونی لیلی ام. باورم شدی حسی تو رگام شدی خونم شدی

 

نور چشمای دیر باورم شدی. روشنی دلم شدی . هنوز برای شبای سر

 

گشتگی تو بی تابم ! برای دقیقه های پنهون تو پیدایم. برای فصل های دل

 

تنگی ات یارم . هنوز عطش تو رو دارم . تشنگی ام با شنیدن نام تو

 

سیراب می شه . کسالتم با یاداوری عبور تو شادمان می شه . اندوهم با

 

شوق دیدار تو سبز می شه . تو بی قراری منی . من بی قرار توام و در

 

وادی حیرت هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام. کجایی مجنون

 

که امروز بزای دیدن تو به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی

 

از چله بر نمی خیزم. به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم

 

برای شب های اغشته به تو .

 

 

فقط برای تو...

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا